چهارم…

12 04 2008

چهارم دلدادگی است…

ای پیک راستان خبر یار ما بگو / احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور / با یار آشنا ســـخن آشنــــا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار / با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست / گو این سخن معاینه در چشـــم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابــات می کند/ گو در حظور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولــت گذر بود / بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو:
“هرچند ما بدیم، تو ما را بدان مگیر” / شــاهــانــه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه ی آن محتشم بخوان / با این گــدا حکایت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک می فشــاند / بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرورست قصه ی ارباب معرفت / رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می دهند
می نوش و ترک رزق ز بهر خدا بگو





سیُِّم…

12 04 2008

سیُِّم در باب تحصیل عشق و رندیست …

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل / هر   کو   شنـیــد  گــفتا   لله  دُرّ   قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید / کز شافعی نپرسید امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم / گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل
دل داده ام به یاری، شوخی، کَشی، نگاری / مَرضیّه السّجایا، مَحموده الخَصائل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت / و اکنون شدم چو مستان بر ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم / وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت ازئل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یـا رب بــبـیـنـم آنـرا در گــردنت حمـــایـل





دوم…

12 04 2008

دوم آتش است…

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتـــش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد/ برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشا گه راز/ دست غيب آمد و بر سينه ي نا محرم زد
ديگران قرعه ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده ي ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه ي آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه ي عشق تو نوشت
كه قلم بر ســر اسبـــاب دل خـــــــــــرم زد