پانزدهم…

28 04 2008

پانزدهم را بحر آتشین دیدم…

ای عاشقان ای عاشقان من از کجا عشق از کجا / ای بی دلان ای بی دلان من از کجا عشق از کجا
شوریده ام شوریده ام از خان و مان ببریده ام / عشق بجان بگزیده ام من از کجا عشق از کجا
گاهی در آتش چون خلیل گاهی چو موسی جان سبیل / گه غرق در دریای نیل من از کجا عشق از کجا
گشتم خریدار غمت حیران به بازار غمت / جان داده در کار غمت من از کجا عشق از کجا
ای مطربان ای مطربان بر دف زنید احوال من / من بیدلم من بیدلم من از کجا عشق از کجا
عشقست سلطان یقین ،عشق است برهان یقین / عشقست میدان یقین ،من از کجا عشق از کجا
عشق آمدست از آسمان تا خود بسوزد بد گمان / عشقت بلای ناگهان من از کجا عشق از کجا
ای شمس بس کن زمزمه اینجا نه باغ است و دمه
عشقست چون گرگ و رمه من از کجا عشق از کجا





دوازدهم …

25 04 2008

دوازدهم از من، از او …

آه بی رنگ و بی نشان که منم/ که ببیند مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور / گو میا اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن / این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش / بوالعجب بحر بی کران که منم
زین جهان وان جهان مرا مطلب / کاین دو گم شد در این و آن که منم
فارغ از سود و از زیان چو عدم / طرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم “آنی” بگفت “هان ،خاموش / در زبان نامدست آن که منم”
گفتم اندر زبان چو در ناید / اینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پای / اینت بی دست وا دوان که منم
بانگ آمد چه می دوی ،بنگر
در چنین ظاهر و روان که منم





هَفتُم…

17 04 2008

هفتم از معشوق…

ترا که عشق نداری ترا رواست بخسب / برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم / ترا که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
بجست و جوی وصالش چو آب می پویم / ترا که غصه ی آن نیست کاو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد / چو عشق مذهب تو خدعه ی و ریا ست بخسب
ز کیمیا طلبی ما چو مس گدازانیم / تو را که بستر و بالین چو کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی / که شب گذشت و کنون نوبت دعاست بخسب
به دست عشق در افتاده ایم تا چه کند / چو تو بدست خوردی رو بدست راست بخسب
من از دماغ بریدم امید و ار سر نیز / ترا دماغ تر و تاره چون بجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب





شِشُم…

17 04 2008

ششم از ما …

ما را سفری فتاد بی ما / آنجا دل ما گشاد بی ما
آن مه که ز ما نهان همی شد / رخ بر رخ ما نهاد بی ما
چون در غم دوست جان بدادیم / ما را غم او بزاد بی ما
ماییم همیشه مست بی می / ماییم همیشه شاد بی ما
ما را مکنید یاد هرگز / ما خود هستیم یاد بی ما
بی ما شده ایم شاد گوییم / ای ما که همیشه باد بی ما
با ما دل کیقباد بنده ست / بنده است چو کیقباد بی ما
مستیم زجام شمس تبریز
جام می از او مباد بی ما





پَنجَک…

13 04 2008

پنجک عشقست …

جسم خاک از عشق در افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد





چهارم…

12 04 2008

چهارم دلدادگی است…

ای پیک راستان خبر یار ما بگو / احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور / با یار آشنا ســـخن آشنــــا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار / با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست / گو این سخن معاینه در چشـــم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابــات می کند/ گو در حظور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولــت گذر بود / بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو:
“هرچند ما بدیم، تو ما را بدان مگیر” / شــاهــانــه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه ی آن محتشم بخوان / با این گــدا حکایت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک می فشــاند / بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرورست قصه ی ارباب معرفت / رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می دهند
می نوش و ترک رزق ز بهر خدا بگو





سیُِّم…

12 04 2008

سیُِّم در باب تحصیل عشق و رندیست …

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل / هر   کو   شنـیــد  گــفتا   لله  دُرّ   قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید / کز شافعی نپرسید امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم / گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل
دل داده ام به یاری، شوخی، کَشی، نگاری / مَرضیّه السّجایا، مَحموده الخَصائل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت / و اکنون شدم چو مستان بر ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم / وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت ازئل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یـا رب بــبـیـنـم آنـرا در گــردنت حمـــایـل





دوم…

12 04 2008

دوم آتش است…

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتـــش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد/ برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشا گه راز/ دست غيب آمد و بر سينه ي نا محرم زد
ديگران قرعه ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده ي ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه ي آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه ي عشق تو نوشت
كه قلم بر ســر اسبـــاب دل خـــــــــــرم زد