پنج من…

9 08 2009

(۱)و(۲)و(۳)

————————–

پی نوشت:

۱-لطفاً مرا(من را) زجر بدهید… اگر ندهید خودم این کار را می کنم…

۲- من در تک خونستم وز خوردن خون مستم / گویی که نیم در خون در شیره انگورم

۳-من عاشق پی نوشتم





پَنجُم او…

30 05 2008

ترسیدم همه چیز یک فریب بزرگ باشد…
باور نکن که هیچ پایانی نیست..





پنجمی برای او…

15 05 2008

گفت دیگر طرف نماز هم نروید…
حکماً می دانست آنها همیشه در نمازند!

———–

پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد و گفتند: چرا چنین کردی؟
گفت : نمازی که عاشقان گذارند وضو را چنین باید کرد…

———-

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد / حالتی رفت که محراب به فرياد آمد





چهارم ِ کوچکِ من …

4 05 2008

من غریبه ها را می پرستم
آشنای من ،ای آشنای من…
تو غریبه ام باش
من غریبه ها را می پرستم

——–

پی نوشت:
1-من از پی نوشت نوشتن متنفرم(1)





من نوشت سوم…

2 05 2008

من نوشت است و بس…

ورق های دفترم را می کنم تا کسی آنها را نخواند ،اینجا می نویسمشان تا همه بخوانند .مادرم پشت در سرک می کشد و من نمی فهمم و می نویسم و نمی فهمم و می نویسم …در دفترم می نویسم ،همان که همین حالا ورق هایش را کندم تا کسی نخواندشان… پاره کردم  که خوانده نشود… می نویسم اینجا که خوانده شود…

عادت می کنم… عادت می کنم به تکرار ،عادت را تکرار…

زندگی من پر از تکرار ،زندگی من جمع اضداد است ،طنز جمع اضداد است ، حتی معلممان روزی گفت :”علی جمع اضداد است ،خدا هم” ،ما هم.

به تکرار عادت می کنیم ،به نوشتن هم ،در نوشتن به تکرار…

می نویسم از جمع اضداد ،از من ،از علی ،از خدا ،از ما از زندگی ،از تکرار ،از عادت ،از تکرار…

-

لطفاً یکی دنیا را خاموش کند!





من نوشته ی دوّم…

28 04 2008

من نوشته از آن مردی که دریده شد…

آن مرد بزرگ بود. آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود… آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود ،آن روزهایی که بعد از نماز مسجد را می پیچاندم که با او تلفنی صحبت کنم. ( با همان تلفنی که پشت خانه ی مان بود.همانی که وقتی پول خرد از بقالی برایش می گرفتم آقای بقال به من تیکه می انداخت بعد کُلّی می خندید. ) آرمان بود ،آن روز هایی که با خانواده نمی جوشیدیم ،با مدرسه نمی جوشیدیم ،با دوستان نمی جوشیدیم ،باکلاس ،با درس ،با مدرسه نمی جوشیدیم به خاطر او.

اما او دریده شد .جماعتی که فحشش میدادند -و نمی دانستند که او آرمانست برای کسانی- ندریدند او را .من دریدم .با همین دندان های کج و معوج دریدمش. در خودم دریدمش . -او که ما را اهلی کرده بود مثلاً- او که دریدمش خشمگین ،آشفته ،دلسرد …

من حالا مانده ام بی آرمان!





من نوشتک اوَّل…

15 04 2008

من نوشتک از موسیقی ….

موسیقا...

کاش غرقه می شدم…

ببین ببین/که فغانت کنم ببین/که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

این داستان خاموش است…

سوخته...