(۱)و(۲)و(۳)
————————–
پی نوشت:
۱-لطفاً مرا(من را) زجر بدهید… اگر ندهید خودم این کار را می کنم…
۲- من در تک خونستم وز خوردن خون مستم / گویی که نیم در خون در شیره انگورم
(۱)و(۲)و(۳)
————————–
پی نوشت:
۱-لطفاً مرا(من را) زجر بدهید… اگر ندهید خودم این کار را می کنم…
۲- من در تک خونستم وز خوردن خون مستم / گویی که نیم در خون در شیره انگورم
سی ام باز هم مسافر کوچولو…
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود این کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چهکار دارد میکند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه…

من به اینا حساسیت دارم! ولی رامین خیلی ازینا دوس داره!

مثه اینکه اینا به من حساسیت دارن! ولی من ازینا خیلی دوس دارم!
ترسیدم همه چیز یک فریب بزرگ باشد…
باور نکن که هیچ پایانی نیست..
گفت دیگر طرف نماز هم نروید…
حکماً می دانست آنها همیشه در نمازند!
———–
———-
در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد / حالتی رفت که محراب به فرياد آمد
شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيلهور گفت: -سلام.
اين بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خريدار هفتهای يک حب میانداخت بالا و ديگر تشنگی بی تشنگی.
شهريار کوچولو پرسيد: -اينها را میفروشی که چی؟
پيلهور گفت: -باعث صرفهجويی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقيقا حساب کردهاند که با خوردن اين حبها هفتهای پنجاه و سه دقيقه وقت صرفهجويی میشود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار میکنند؟
ـ هر چی دلشان خواست…

شهريار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زيادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ يک چشمه میروم…»
من غریبه ها را می پرستم
آشنای من ،ای آشنای من…
تو غریبه ام باش
من غریبه ها را می پرستم
——–
پی نوشت:
1-من از پی نوشت نوشتن متنفرم(1)
من نوشت است و بس…
ورق های دفترم را می کنم تا کسی آنها را نخواند ،اینجا می نویسمشان تا همه بخوانند .مادرم پشت در سرک می کشد و من نمی فهمم و می نویسم و نمی فهمم و می نویسم …در دفترم می نویسم ،همان که همین حالا ورق هایش را کندم تا کسی نخواندشان… پاره کردم که خوانده نشود… می نویسم اینجا که خوانده شود…
عادت می کنم… عادت می کنم به تکرار ،عادت را تکرار…
زندگی من پر از تکرار ،زندگی من جمع اضداد است ،طنز جمع اضداد است ، حتی معلممان روزی گفت :”علی جمع اضداد است ،خدا هم” ،ما هم.
به تکرار عادت می کنیم ،به نوشتن هم ،در نوشتن به تکرار…
می نویسم از جمع اضداد ،از من ،از علی ،از خدا ،از ما از زندگی ،از تکرار ،از عادت ،از تکرار…
-
لطفاً یکی دنیا را خاموش کند!
من نوشته از آن مردی که دریده شد…
آن مرد بزرگ بود. آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود… آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود ،آن روزهایی که بعد از نماز مسجد را می پیچاندم که با او تلفنی صحبت کنم. ( با همان تلفنی که پشت خانه ی مان بود.همانی که وقتی پول خرد از بقالی برایش می گرفتم آقای بقال به من تیکه می انداخت بعد کُلّی می خندید. ) آرمان بود ،آن روز هایی که با خانواده نمی جوشیدیم ،با مدرسه نمی جوشیدیم ،با دوستان نمی جوشیدیم ،باکلاس ،با درس ،با مدرسه نمی جوشیدیم به خاطر او.
اما او دریده شد .جماعتی که فحشش میدادند -و نمی دانستند که او آرمانست برای کسانی- ندریدند او را .من دریدم .با همین دندان های کج و معوج دریدمش. در خودم دریدمش . -او که ما را اهلی کرده بود مثلاً- او که دریدمش خشمگین ،آشفته ،دلسرد …
من حالا مانده ام بی آرمان!
چهاردهم وقت غروب…
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم… 
-هوم، حالاها باید صبر کنی…
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد…