گویی که نیم در خون…

دسته: فروغ فرخزاد

درد تاریکی‌ست

درد خواستن

آه، ای با جان من آمیخته،

ای مرا از گور من انگیخته…

سهم من این‌ست

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
دست‌هایت را دوست می‌دارم…

تکرار کنان…

همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد…

من در این آیه تو را آه کشیدم، آه …
من در این آیه تو را ،
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.

آن شب…

آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود…

های هوی زندگی در قعر گور؟

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پرواز ها؟
این شب خاموش و این آواز ها؟

خورشید مرده بود…

آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق‌های خود
با لکه‌ی درشت سیاهی
تصویر می‌نمودند…

——

گروه ساقط مردم…

چهل و یک

چهل ویک «میان تاریکی»

میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد

در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها

تمام شب آنجا
میان سینه من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد

تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
***
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان

کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟

سی و نه…

سی و نه؟

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک

سی و هفت

سی و هفت: تو می‌دمی و آفتاب می‌شود…

نگاه کن!
تمام هستیم خراب می شود،
شراره‌ای مرا به کام می کشد،
مرا به اوج می برد،
مرا به دام میکشد…

نگاه کن!
تمام آسمان من،
پر از شهاب می شود…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.