پَنجُم او…

30 05 2008

ترسیدم همه چیز یک فریب بزرگ باشد…
باور نکن که هیچ پایانی نیست..





بیست و هفت

21 05 2008

بیست و هفتم حال و هوای من است!

وقتی
بچه ی
تنبل ِ
تنبل ِ
تنبل ِ
تنبل ِ
تنبل
آب می خواهد ،
آن قدر
منتظر می ماند
و می ماند
و می ماند
و می ماند
و می ماند
تا
از آسمان
باران
ببارد!

بچه ی تنبل





بیست و شیـش…

17 05 2008

“به علی گفت مادرش روزی…”

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس

***
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چـِشاش
دو تا نگین ِ گرد ِ صاف ِ الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد

***

بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات

***

انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای دَدَری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سَرسَری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود

***

همچی که دَس برد که به اون
رنگ رَوون
نور جَوون
نقره نِشون
دَس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شُدن
شِمشای نور سوختن و نابود شُدن
باز مِث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی

======

با دِ توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد

***

رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگه و حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن

***

سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مِث هر شب بود و چَن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه

***

علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو می خواس
ماهی خوابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب

====

« علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب ،اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی ،سلامتی ،چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی ،خال بکوبی ،جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل ،حالا فصل گوجه و سیب و خیار بَستَنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زَنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره ،یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ،نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی
از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب ،بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حلّ مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش ،بذار بـهَم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت.»

====

حوصله ی آب دیگه داشت سَر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره ،دَر می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه «آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش ،می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا ،خستگیا ،بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختِگی
دنیای بشکن زدن و لــوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حَظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش ،میبرتش ،از توی این همبونه کِرم و کِثافت و مَرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش»

====

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورَمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی ،من بچه دریام ،نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من»

====

آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب…

====

«علی کجاس ؟»
«تو باغچه »
«چی میچینه. ؟»
«آلوچه. »
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله





بیست و پنجم…

17 05 2008

بیست و پنجم از هوش می …

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می…
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…





پنجمی برای او…

15 05 2008

گفت دیگر طرف نماز هم نروید…
حکماً می دانست آنها همیشه در نمازند!

———–

پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد و گفتند: چرا چنین کردی؟
گفت : نمازی که عاشقان گذارند وضو را چنین باید کرد…

———-

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد / حالتی رفت که محراب به فرياد آمد





بیست و چهار…

15 05 2008

شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيله‌ور گفت: -سلام.
اين بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خريدار هفته‌ای يک حب می‌انداخت بالا و ديگر تشنگی بی تشنگی.
شهريار کوچولو پرسيد: -اين‌ها را می‌فروشی که چی؟
پيله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جويی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقيقا حساب کرده‌اند که با خوردن اين حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقيقه وقت صرفه‌جويی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست…

شهريار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زيادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ يک چشمه می‌روم…»





بیست و سوُّم…

12 05 2008

بیست و سوم به مهتابی که بر گورستان می تابید…

گورستان سفید چاه

حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس ، ای مهتاب شهریور، نیابی
یک شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
“بر جای رطل و جام می” سجاده ی زرق
“گوران نهادستند پی” در مهد شیران
“بر جای چنگ و نای و نی” هو یا اباالفضل
با ناله ی جانسوز مسکینان ، فقیران
بدبختها ، بیچاره ها ، بی خانمانها
2
لبخند محزون «زنی» ده ساله بود این
کز گوشه ی چادر سیاه دیدم ای ماه
آری «زنی ده ساله» بشنو تا بگویم
این قصه کوتاه ست و درد آلود و جانکاه
وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی
شش ساله بود این «زن» که با مادرش آمد
از یک ده گیلان به سودای زیارت
آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند
و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت
نفرین بر این بیداد ، ای مهتاب ، نفرین
بینی گدایی ، هر بگامی ، رقت انگیز
یاد هر بدستی ، عاجزی از عمر بیزار
یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی
هر یک به روی بارهای شهر سربار
چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله
3
اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند
در دام یک زنجیر زرین ، دیدنی نیست
می خندی اما گریه دارد حال این شهر
ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند
با بانگ محزون و کهنسال نقاره
دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه
از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم
از زندگی اینجا فروغی نیست ، الاّک
در خشم آن زنجیریان خرد و خسته
خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته
واندر سرود بامدادیشان فشرده ست
زینجا سرود زندگی بیرون تراود
همراه گردد با بسی نجوای لبها
با لرزش دلهای ناراضی همآهنگ
آهسته لغزد بر سکوت نیمشبها
وین است تنها پرتو امید فردا
4
ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است
مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه
من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غروق
در روشنیهای زلال مشربش ، آه
زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد…

———–

سروده شده در مَشـهَدِ مُقـدَّس در شهریور ماه 1331





بیست و دویُم…

8 05 2008

بیست و دویم…

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی…
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش ِ مغموم.
منم من ، سنگِِ تیپاخورده ی رنجور.
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور.
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.





بیست و یک ام …

7 05 2008

بیست و یکم حباب وار…

بگو بگو که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه

بیا بیا که نگارت شوم به طرفِ سایَم و تن را
بیا بیا به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

شکن شکن که شیارت کنم  ز شـرح شاهد و شور
شکن شکن چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور





چهارم ِ کوچکِ من …

4 05 2008

من غریبه ها را می پرستم
آشنای من ،ای آشنای من…
تو غریبه ام باش
من غریبه ها را می پرستم

——–

پی نوشت:
1-من از پی نوشت نوشتن متنفرم(1)