هَفتُم…
17 04 2008هفتم از معشوق…
ترا که عشق نداری ترا رواست بخسب / برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم / ترا که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
بجست و جوی وصالش چو آب می پویم / ترا که غصه ی آن نیست کاو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد / چو عشق مذهب تو خدعه ی و ریا ست بخسب
ز کیمیا طلبی ما چو مس گدازانیم / تو را که بستر و بالین چو کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی / که شب گذشت و کنون نوبت دعاست بخسب
به دست عشق در افتاده ایم تا چه کند / چو تو بدست خوردی رو بدست راست بخسب
من از دماغ بریدم امید و ار سر نیز / ترا دماغ تر و تاره چون بجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : حضرت مولانا, نظم
شِشُم…
17 04 2008ششم از ما …
ما را سفری فتاد بی ما / آنجا دل ما گشاد بی ما
آن مه که ز ما نهان همی شد / رخ بر رخ ما نهاد بی ما
چون در غم دوست جان بدادیم / ما را غم او بزاد بی ما
ماییم همیشه مست بی می / ماییم همیشه شاد بی ما
ما را مکنید یاد هرگز / ما خود هستیم یاد بی ما
بی ما شده ایم شاد گوییم / ای ما که همیشه باد بی ما
با ما دل کیقباد بنده ست / بنده است چو کیقباد بی ما
مستیم زجام شمس تبریز
جام می از او مباد بی ما
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : حضرت مولانا, نظم
پَنجَک…
13 04 2008پنجک عشقست …
جسم خاک از عشق در افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : نظم
چهارم…
12 04 2008چهارم دلدادگی است…
ای پیک راستان خبر یار ما بگو / احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور / با یار آشنا ســـخن آشنــــا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار / با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست / گو این سخن معاینه در چشـــم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابــات می کند/ گو در حظور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولــت گذر بود / بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو:
“هرچند ما بدیم، تو ما را بدان مگیر” / شــاهــانــه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه ی آن محتشم بخوان / با این گــدا حکایت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک می فشــاند / بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرورست قصه ی ارباب معرفت / رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می دهند
می نوش و ترک رزق ز بهر خدا بگو
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : حافظ شیرازی, نظم
سیُِّم…
12 04 2008سیُِّم در باب تحصیل عشق و رندیست …
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل / هر کو شنـیــد گــفتا لله دُرّ قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید / کز شافعی نپرسید امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم / گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل
دل داده ام به یاری، شوخی، کَشی، نگاری / مَرضیّه السّجایا، مَحموده الخَصائل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت / و اکنون شدم چو مستان بر ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم / وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت ازئل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یـا رب بــبـیـنـم آنـرا در گــردنت حمـــایـل
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : حافظ شیرازی, نظم
دوم…
12 04 2008دوم آتش است…
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتـــش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد/ برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشا گه راز/ دست غيب آمد و بر سينه ي نا محرم زد
ديگران قرعه ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده ي ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه ي آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه ي عشق تو نوشت
كه قلم بر ســر اسبـــاب دل خـــــــــــرم زد
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : حافظ شیرازی, نظم
اول…
11 04 2008اول عشق…
هر کس سنگی می انداخت شبلی گلی انداخت. حلاج آهی کشید و گفتند: آخر این همه سنگ انداختند هیج نگفتی از این گل آه برآوری ؟ فرمود: آنها نمیدانند و معذورند . از او سخنم می آید که داند و نمی باید انداخت.
پس دستش را بریدند . خنده کرد و گفتند: چرا می خندی؟
فرمود:الحمدالله که دست ما را بریدند مرد آن باشد که دست صفات ما را که کلاه همت از تارک عرش می رباید ببرد،
پاهایش را بریدند تبسمی کرد و گفت:
با این پای که سفر خاکی کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عا لم خواهم کرد-پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد و گفتند:
چرا چنین کردی؟
گفت : نمازی که عاشقان گذارند وضو را چنین باید کرد…
از مقدمه ی دیوان منصور حلاج
ولی الله یوسفیه
تهران 1343/9/7
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : نثر




