من نوشته از آن مردی که دریده شد…
آن مرد بزرگ بود. آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود… آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود ،آن روزهایی که بعد از نماز مسجد را می پیچاندم که با او تلفنی صحبت کنم. ( با همان تلفنی که پشت خانه ی مان بود.همانی که وقتی پول خرد از بقالی برایش می گرفتم آقای بقال به من تیکه می انداخت بعد کُلّی می خندید. ) آرمان بود ،آن روز هایی که با خانواده نمی جوشیدیم ،با مدرسه نمی جوشیدیم ،با دوستان نمی جوشیدیم ،باکلاس ،با درس ،با مدرسه نمی جوشیدیم به خاطر او.
اما او دریده شد .جماعتی که فحشش میدادند -و نمی دانستند که او آرمانست برای کسانی- ندریدند او را .من دریدم .با همین دندان های کج و معوج دریدمش. در خودم دریدمش . -او که ما را اهلی کرده بود مثلاً- او که دریدمش خشمگین ،آشفته ،دلسرد …
من حالا مانده ام بی آرمان!