دوازدهم از من، از او …
آه بی رنگ و بی نشان که منم/ که ببیند مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور / گو میا اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن / این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش / بوالعجب بحر بی کران که منم
زین جهان وان جهان مرا مطلب / کاین دو گم شد در این و آن که منم
فارغ از سود و از زیان چو عدم / طرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم “آنی” بگفت “هان ،خاموش / در زبان نامدست آن که منم”
گفتم اندر زبان چو در ناید / اینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پای / اینت بی دست وا دوان که منم
بانگ آمد چه می دوی ،بنگر
در چنین ظاهر و روان که منم