دوم آتش است…
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتـــش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد/ برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشا گه راز/ دست غيب آمد و بر سينه ي نا محرم زد
ديگران قرعه ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده ي ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه ي آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه ي عشق تو نوشت
كه قلم بر ســر اسبـــاب دل خـــــــــــرم زد
