اول…

11 04 2008

اول عشق…

هر کس سنگی می انداخت شبلی گلی انداخت. حلاج آهی کشید و گفتند: آخر این همه سنگ انداختند هیج نگفتی از این گل آه برآوری ؟ فرمود: آنها نمیدانند و معذورند . از او سخنم می آید که داند و نمی باید انداخت.

پس دستش را بریدند . خنده کرد و گفتند: چرا می خندی؟

فرمود:الحمدالله که دست ما را بریدند مرد آن باشد که دست صفات ما را که کلاه همت از تارک عرش می رباید ببرد،

پاهایش را بریدند تبسمی کرد و گفت:

با این پای که سفر خاکی کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عا لم خواهم کرد-پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد و گفتند:

چرا چنین کردی؟

گفت : نمازی که عاشقان گذارند وضو را چنین باید کرد…

از مقدمه ی دیوان منصور حلاج
ولی الله یوسفیه
تهران 1343/9/7


کارها

اطلاعات

یک پاسخ

15 05 2008
پنجمی برای او… « گویی که نیم در خون …

[...] پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد و گفتند: چرا … [...]

دیدگاه‌تان را بنویسید: