هِفدَه…

29 04 2008

هفدهم سیب…

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت.





شانزده…

29 04 2008

شانزدَه از جنگ ،شانزدَه از حمله ،شانزدَه از فتح ،شانزدَه از قتل …

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زَنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ «نازی ها» با شاخه ی ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهُر

مله ی هنگ سیاه قلم نی به روف سربی

حمله ی کاشی مسجد به سجود
حمله ی باد به معراج حباب صابون
حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی دفع آفات
حمله ی دسته ی سنجاقک ،به صف کارگر «لوله کشی»
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله ی واژه به فک شاعر

فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قِصّه سر کوچه ی خواب
قتل یک غُصّه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست «دولت»
قتل یک شاعر افسرده به دست گل سرخ
همه روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه ی یونان می رفت
جغد در «باغ معلق» می خواند
باد در گردنه ی خیبر ،بافه ای از خس تاریخ به
خاور می راند
روی دریاچه ی آرام «نگین» قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود





پانزدهم…

28 04 2008

پانزدهم را بحر آتشین دیدم…

ای عاشقان ای عاشقان من از کجا عشق از کجا / ای بی دلان ای بی دلان من از کجا عشق از کجا
شوریده ام شوریده ام از خان و مان ببریده ام / عشق بجان بگزیده ام من از کجا عشق از کجا
گاهی در آتش چون خلیل گاهی چو موسی جان سبیل / گه غرق در دریای نیل من از کجا عشق از کجا
گشتم خریدار غمت حیران به بازار غمت / جان داده در کار غمت من از کجا عشق از کجا
ای مطربان ای مطربان بر دف زنید احوال من / من بیدلم من بیدلم من از کجا عشق از کجا
عشقست سلطان یقین ،عشق است برهان یقین / عشقست میدان یقین ،من از کجا عشق از کجا
عشق آمدست از آسمان تا خود بسوزد بد گمان / عشقت بلای ناگهان من از کجا عشق از کجا
ای شمس بس کن زمزمه اینجا نه باغ است و دمه
عشقست چون گرگ و رمه من از کجا عشق از کجا





من نوشته ی دوّم…

28 04 2008

من نوشته از آن مردی که دریده شد…

آن مرد بزرگ بود. آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود… آن مرد بزرگ بود چون آرمان بود ،آن روزهایی که بعد از نماز مسجد را می پیچاندم که با او تلفنی صحبت کنم. ( با همان تلفنی که پشت خانه ی مان بود.همانی که وقتی پول خرد از بقالی برایش می گرفتم آقای بقال به من تیکه می انداخت بعد کُلّی می خندید. ) آرمان بود ،آن روز هایی که با خانواده نمی جوشیدیم ،با مدرسه نمی جوشیدیم ،با دوستان نمی جوشیدیم ،باکلاس ،با درس ،با مدرسه نمی جوشیدیم به خاطر او.

اما او دریده شد .جماعتی که فحشش میدادند -و نمی دانستند که او آرمانست برای کسانی- ندریدند او را .من دریدم .با همین دندان های کج و معوج دریدمش. در خودم دریدمش . -او که ما را اهلی کرده بود مثلاً- او که دریدمش خشمگین ،آشفته ،دلسرد …

من حالا مانده ام بی آرمان!





چهارده…

26 04 2008

چهاردهم وقت غروب…

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم…
-هوم، حالاها باید صبر کنی…
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد…





سیزدهم…

25 04 2008

سیزدهم صداست…

صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟





دوازدهم …

25 04 2008

دوازدهم از من، از او …

آه بی رنگ و بی نشان که منم/ که ببیند مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور / گو میا اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن / این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش / بوالعجب بحر بی کران که منم
زین جهان وان جهان مرا مطلب / کاین دو گم شد در این و آن که منم
فارغ از سود و از زیان چو عدم / طرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم “آنی” بگفت “هان ،خاموش / در زبان نامدست آن که منم”
گفتم اندر زبان چو در ناید / اینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پای / اینت بی دست وا دوان که منم
بانگ آمد چه می دوی ،بنگر
در چنین ظاهر و روان که منم





یازدهم…

25 04 2008

یازدهم را می نویسم برای آن مرد …

کدامین نغمه میریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه می رفتند…
طنین گامهایی را
که آگاهانه می رفتند…





دهم…

22 04 2008

دهم…

دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است





نهم…

20 04 2008

نهم آیه های زمینی است…

بشنوید با صدای شاعر :

آنگاه

خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت…
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در ترکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گسّ ِمسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد…
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسنک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها …